صفحه اصلی صفحه اصلی

افکار تسخیر شده

 


 

توجه !

همانطور که در مقدمه ی کتاب به قلم دکتر ویلیام سارجنت مطالعه فرموده اید ، این کتاب دارای ویژگیهای زیر است :

· نویسنده آن یک متخصص و استاد روانپزشکی دانشگاه لندن ، هیپنوتیزم درمانگر و روان کاو است که 25 سال در سمت پرافتخار دبیر اتحادیه یا انجمن های روانپزشکان جهان به بسیاری از کشورها مسافرت کرده و در ارتباط با موضوع کتاب ، اطلاعات دست اولی را جمع آوری کرده است .

· دکتر ویلیام سارجنت به علت نیاز به منابع مالی ، این کتاب را به صورتی تألیف کرده که در پرتو جذّابیت و اصالت علمی ، جزء پرفروش ترین کتابهای علمی جهان هم بوده و هست .

· دراین اثر ، برای تعبیر و تفسیر علمی ، بسیاری از مضامین فرا روان شناسی مطرح شده و مورد نقد قرار گرفته اند .

· عکسها و شرح آنها عیناً از قسمتِ پیوست کتاب اصلی برداشت شده که بیشتر آنها توسط دکتر ویلیام سارجنت تصویر برداری شده اند .

· اینجانب سعی کرده ام که بدون تفسیر ، تعبیر و یا زیر نویس ، عیناً مطالب کتاب را به صورت کامل دراختیار شما عزیزان قرار دهم . صحت و سقم هر مطلبی مربوط به نویسنده است .

یادداشت مترجم


 

افکارِ تسخیر شده

اثری در زمینه ی تفسیر تسخیر ذهن ، عرفان ، هیپنوتیزم

و شفا بخشی براساس ایمان

 


نگارش : دکترویلیام سارجنت

ترجمه ی : دکتر رضا جمالیان

MD,  MPH, DTM & H


 


فهرست مطالب

1 ـ وضعیتِ ذهن و فکر در شرایطِ پراسترس

2 ـ مسمریسم و افزایش تلقین پذیری

3 ـ هیپنوتیزم و مسمریسم

4 ـ حالت یا وضعیت تسخیر شدگی

5 ـ مطالب بیشتری در مورد تسخیر شدگی

6 ـ تسخیر شدگی عارفانه

7 ـ  سکس و تسخیر شدگی

8 ـ مواد داروئی ، ساحری و تسخیر شدگی

9 ـ جشنهای آئینی در ایالات متحده ی آمریکا

10 ـ نتیجه گیری پایانی


 

مقدمه ی مؤلف

من در یک خانواده ی مسیحی مؤمن ، پرجمعیت و در طبقه ی متوسط اقتصادی ـ اجتماعی بزرگ شده ام و به نظرم می آید که هنوز وضع ما به همان صورت است . زمانیکه من جوان بودم ، در محیط اطراف خودم ، از جمله در بین افراد خانواده ، من شاهد دگرگونی و تغییر ناگهانی روحی و آئینی دربرخی از آنها بودم که از لحاظ سرعتِ تحول ، به اصطلاح در یک چشم به هم زدن صورت می گرفتند . در این جریان به صورت ناگهانی تمام زندگی آنها تغییر پیدا می کرد و پیامدِ این تحول به صورت وضعی مستمر و دائمی باقی می ماند ، نه اینکه تغییری گذرا بوده باشد . این تغییر و تحول تصور می شد که بر اثر دخالت و عنایت پرودگار صورت گرفته باشد .

در دوران تحصیلات پزشکی و روانپزشکی ، این موضوع تغییر افکار و رفتار به صورت ناگهانی به فراموشی سپرده شده بود ، فقط زمانی این موضوع ـ آنهم مرتبط به تغییرات ناگهانی درافکار در مباحث غیر آئینی ـ دوباره به فضای فکری من وارد شد که در حوزه ی شغلی خودم در درمان نِوروز سربازان در جنگ جهانی دوم شروع به شوک درمانیِ الکتریکی یا داروئی کردیم ، مخصوصاً درحالاتی که لازم بود که برای تخلیه هیجانی بیماران ، به صورت مقدماتی حالات تحریکی و هیجانی شدیدی را ـ به صورت تدریجی و کنترل شده ـ به وجود بیاوریم .

در سال 1957 ، درکتاب نبرد برای فکرTHE  BATTLE  FOR  THE  MIND من سعی کردم تا مضمون تخلیه ی هیجانی و شوک درمانی را با فیزیولوژی یا مکانیسم تحول یا تغییر ناگهانی آئینی و شستشوی مغزی به هم مربوط سازم . این کتاب فروشی بسیار زیاد و مستدام داشت و آن چنان مورد تائیدِ جهانیان قرار گرفت که مرا تشویق به ادامه ی این پژوهشها درجوار کار اصلی من یعنی آموزش به دانشجویان پزشکی کرد . در این زمان من نهایت کوشش را به کار می بردم که بیشتر در راهی که من در مسیر آن حرکت می کردم ، با این دیدگاه علمی به بیماران کمک کنم .

خوشبختانه من این امکان را پیدا می کردم که به صورت مکرر و مستمر به بسیاری از نقاط جهان برای تدریس سفر کنم و ضمن کسبِ درآمد ، از مراسم آئینی و غیرآئینی تسخیر روحی ، شفا بخشی و خلسه در آن مناطق فیلم و نوار صوتی تهیه کنم . با وجود اهمیت بسیار زیادی که این موضوع دارد ـ که چگونه ممکن است تمام زندگی یک انسان درشرایطی که این اتفاقات برای وی می افتند چنین راحت و سریع تغییرپیدا کند ـ به این تحقیقات هیچگونه بودجه ی پژوهشی و کمک مالی رسمی تعلق نگرفت . در بسیاری از موارد برای تهیه ی منابع مادی من دچار سرگردانی و کمبود بودم و در اغلب موارد این پولها را از حوزه هائی خارج از محدوده ی تخصص روانپزشکی خودم کسب می کردم . خوشبختانه فروش بالای کتاب و دعوتهای مکرر برای انجام سخنرانی در کشورهای خارجی این موضوع را ممکن ساخت که با پول خودم این کار را برای سالیان دراز ادامه دهم.

کتاب نبرد برای فکر BATTLE  FOR THE  MIND به خوبی پدیده ی درحال بسط و گسترش مفاهیم عرفانی در جهان آینده را پیش بینی کرده بود و این امید را به وجود آورده بود که اگر اراده ای در کار باشد ، زندگی می تواند بیشتر فلسفی و کمتر با اهداف مادی صورت بگیرد . در یک سخنرانی که در زمینه ی فیزیولوژی ایمان زائی در بیمارستان محل کارم ـ مادزلی ـ ارائه دادم ، من اشاره یا تأکید زیادی بر روی تعدادی از وسایل کمکی ، مادی و یا فیزیکی کردم که در طول تاریخ برای رسیدن به نشئه ها و لذتهای معنوی مورد استفاده قرارگرفته و هنوز ضمن اشاره به آنها ، بر این مقوله مهم تأکید می کنم که چقدر زیادتر از معمول و مرسوم گذشته از وسـایـلی مانند رقصیدن [ مثلاً درسماع دراویش چرخان در مراسم جشن تولد مولوی ] ، داروها ، مواد توهم زا و سکس استفاده یا سوء استفاده می شود .

ولی در پایان این پژوهشها ، من به این نتیجه گیری رسیده ام که تمام یا بسیاری از پدیده هائی که در این سالها ثبت و ضبط کرده ام ساخته ی فکر بشر هستند تا اینکه مربوط به یک صورت موازی از حیات ما و درجوار دنیای دیگری مرکب از دیوها ، زارها ، آل ها و ارواح سرگردان بوده باشند . اگر دراین جهان موازی انبوهی از ارواح خبیثه و طیبه وجود دارند ، درجهان انسانها هم می تواند انسانهای شریف و خبیثی درجوار یکدیگر وجود داشته باشند و دراین شرایط براساس تعالم و تفکرات مصلحان و خیراندیشان بشر ، امید می رود که در راستای انسانیت برتر ، حقانیت ، معنویت و محبت با حرکت ِ پرقدرت تری در راه بوده باشد .

انسان خودش بالنفسه کراراً در طول تاریخ ادعای خدائی داشته ، بنابر این شایسته است که زود یا دیر رفتار ، کردار و پندار متعالی و معنوی تری را نشان بدهد . انسانی که درتاریخ جنگهای جهانی اول و دوم درحدود 000/000/60 نفر از همنوعان خود را کشته و تباه کرده ،  از هر دیو یا روح پلیدی رفتار خبیثانه تری را نشان داده است . اگر درکمتر از نیم قرن درحدود 60 میلیون نفر را تباه کرده ، جدیداً این امکان را پیدا کرده که بتواند در چند لحظه تمام آفریده های آفریدگار جهان ـ از جمله نسل بشر ـ را نابود سازد ...

ویلیام سارجنت ، لندن ، 1973


 

 

مقدمه مترجم

در آغاز شهریور 1390 زمانیکه برای دیدار از زادگاه و بستگانم به اراک رفتم ، از اولین لحظه ی گذر از خیابان ملک که هنوز منزلگاه چند نفر از اعضای خانواده ی من است ، با خاطرات و شایعات زیادی روبرو شدم که خیلی خلاصه به بیان مواردی از آن می پردازم :

*  در انتهای خیابان ملک یک ساختمان دو طبقه است که به گفته ی عده زیادی از همشهریها ، خانه ی ارواحِ خبیث و مهاجم است و تا به حال چند خانواده که در آن مستقر شده بودند ، مجبور به فرار یا ترک خانه شده اند . این موضوع نمی تواند عجیب باشد ، زیرا من چند سال پیش دریک شهر ساحلی فرانسه چند ساختمان با عنوان مزون هانته یا خانه ی ارواح را مشاهده کرده ام ، بنابر این دراراک همان پدیده ای گزارش شده که در یکی از پیشرفته ترین کشورهای اروپائی از لحاظ فرهنگ و تمدن مطرح است . هر چند گذشته از خاطره ی امیرکبیر ، قائم مقام فراهانی و ... 

درشرایط کنونی به شهادت فیلمهای سینمائی و سریالهای تلویزیونی ، بیشترین تعداد و بهترین هنرمندانِ ایران بزرگ از شهرستان اراک هستند ، هنوز این جریان فکری قدیمی هم به استمرار و حیات فرهنگی خود ادامه می دهد .

*  زمانی که کودک خردسالی بودم ، از سنگ باران شدن خانه ی دو نفر از بستگان خبر می شنیدم . این مطلب با ذکر موارد زیادتر و بیشتر در آثار مکتوب پروفسور فلاماریون در فرانسه هم هست .

*  اگر به گزارشهای متعددِ مشاهدۀ موجودات سُم دار در حمامهای اراک اشاره کنم ، این مضمونی تکراری است و درتمام شهرها و ازهمه گرمابه های عمومی سایر شهرها هم احتمالاً چنین مواردی گزارش شده است .

*  اگر از ترس و وحشت زائوهای فامیل و قراردادن سیخ های آهنی که از پیازی عبور داده می شد سخن بگویم که برای جلوگیری از بردن جگر زائو و کودکش مورد استفاده قرار می گرفت ، حرف تازه ای نیست ، ریشه آن را باید در واژه شناسی « آل » به معنای عقاب و باورهای ایرانیان باستان جستجو کرد .

*  اگر از عموزاده غلامرضا صحبت کنم که دهها بار با سوگند خوردن به جدّم ، از یک بزغاله ی سخنگو در راه قنات شاهزاده ای صحبت می کرد ...

*  اگر از دوران پیش از دبستان یاد کنم که برای ما ده تا 15 بچه صحبت و صحنه سازی دراین مقولات بـرنـامه ی شبانه و هر شب ما بود ... با وحشتی آمیخته به خنده ...

*  همین خیابان ملک ، تجلیل از خاطره و خدمات شادروان دکترملک است که خانه و مطب او در قسمت میانی این خیابان بود . دکترملک احتمالاً فارغ التحصیل ترکیه بود و پزشک خانوادگی ما و دوست مرحوم پدرم ...

در علاقه به مباحث هیپنوتیزم و فرا روان شناسی جمعی مانند مرحوم دکتر ملک ، مرحوم احمد نورعلیشاهی پدرِ مادرم و چند نفر دیگر در تحت عنوان انجمن تحقیقات روحی از شادروان دکتر بکتاش دعوت کردند که یک دوره ی آموزشی برای آنها تشکیل دهد و به قول مرحوم بی بی جان ـ مادر بزرگم ـ سکه های طلای بی شمار و اوقات زیادی صرف شد و بر اثر آن چند نفر از همشهری ها از جمله پدربزرگ نویسنده به خوبی هیپنوتیزم و نحوه ی اداره ی جلساتِ به اصطلاح روحی را یاد گرفتند ...

*  درحدود 20 سالگی و به عنوان دانشجوی پزشکی دو بار با وساطت پسرش ساعتی را در حضور عارف بزرگ دکتر بکتاش و همسرش گذراندم ... این پسر دکتر بکتاش بعدها در وزارت بهداشت و درمان مشغول به کار شد ... و تقریباً پس از 50 سال در کلاسهای هیپنوتیزم پزشکی و دندانپزشکی ، به خانم دکتر بکتاش نوه ی دکتر بکتاش هیپنوتیزم دندانپزشکی و پزشکی آموختیم ، با عزت و احترام فراوان ... و با یاد پدربرزگهایمان ...

*  بسیاری از صورت جلسات این انجمن که با خط خوبی و با دقت نوشته شده بودند ، از مرحوم احمد نورعلیشاهی به پسر بزرگ دائی ابوالقاسم و از او به دائی زاده ی عزیز و هم سن و سالم آقای محسن نورعلیشاهی رسید و محسن جان هم با بزرگواری آنها به اینجانب لطف کرد

*  در مقدمه ی یکی از ترجمه های کتابهایم ـ هیپنوتیزم از حرف تا عمل ، تألیف والتر . ب . جیبسون ، از انتـشارات مـؤسسه عطائی تلفن های : 8 ـ 66965107 منتشر شده ، است . اگر صفحات 10 تا 16 این کتاب مطالعه شود ، مطالب فرهنگی و تاریخی زیادی در ارتباط با اراک موجود است ، از جمله اینکه چگونه در یک جلسه ی به اصطلاح ارتباط با ارواح ، با روح مرحوم مادرِ پدرم تماس کتبی برقرار شد و درنهایت با قولی که روح مادرِ پدرم داد که پسر او هاشم آقا فرد خوب و صالحی است ، امکان ازدواج پدرم و مادرم و پیدایش من دراین بستر فرهنگی پدید آمد و هنوز عقد نامه ی مرحوم مادرم را دارم ... در این نوشته ها به جای تکذیب یا توجیه این مطالب ، به تفسیر علمی آنها می پردازیم .

*     *      *

پدیده هائی که درجلسات هیپنوتیزم و یک شکل از آن با عنوان ایجاد تغییر در شخصیت و ارتباط با ارواح پیدا می کند و تمام روزگار کودکی ، جوانی و سالمندی ما و نسل ما و همشهری های ما را آشفته کرده ، موضوعاتی است که دراین کتاب دکتر ویلیام سارجنت براساس فیزیولوژی و روان شناسی توجیه و تفسیر می کند .

من با این کتاب درسال 1354 خورشیدی در کتابخانه ی دانشکده ی بهداشت دانشگاه هاروارد آشنا شدم ... درهمین زمان در دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه بوستون یک کلاس هیپنوتیزم پزشکی و دندانپزشکی را گذراندم و در زمان برگشتن از آمریکا ، برای کسب اطلاعات بیشتر به مصر سفری کردم و دریک منطقه ی بسیار مخروبه و متعفن از محله ی مذبلان یا اقامتگاه کارگران یا تاجران زباله در قاهره یک جلسه ی درمان براساس فرهنگ زار را مشاهده کردم ... در طول جنگ 8 ساله ، 9 بار برای خدمات پزشکی یکماهه به استانهای جنوب به ویژه بندرعباس و جزایر خلیج فارس سفر کردم و بعد در یک سفر 2 هفته ای به سودان در یک سمینار سازمان جهانی بهداشت درخارطوم شرکت کردم که شانسهای بیشتری را در این زمینه ها به من داد ... کتاب اهل هوا تألیف شادروان دکتر ساعدی روانپزشک از انتشارات مؤسسه امیرکبیر را مطالعه کردم و در نهایت قسمتهائی از این کتاب ویلیام سارجنت را ترجمه کردم که ابتداء توسط مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر و بعد توسط مؤسسه انتشارات عطائی منتشر شد .

در پایان به باور من ، این کتاب می تواند اطلاعات علمی و مستند زیادی را در زمینه فیزیولوژی و روان شناسی طیـف گسترده ای از پدیده های روان شناسی به ما ونسل ما هدیه کند .

درترجمه ، تایپ و تصحیح این کتاب همسر عزیزم فرحناز کمکهای بسیار زیاد و ارزنده ای به اینجانب کرده که شایان تشکر و تحسین فراوان است .

دکتر رضا جمالیان

شهریور 1390


 

 

 

 

تکه هائی از یک کتاب در زمینه های فرا روان شناسی

« و چیزی در بدن او حرکت کرد ، که او نبود . به کالبد او تهاجم کرده و ساختار وجودی او را تباه ساخته بود ... او تسخیر شده بود ... او را ناچیز شمرده بود ... در لحظه ای وجود او از اضطراب و هراس درد آلودی پر شد ... با وحشت و هراسی که حتی تصور آنها برای او ممکن نبود ... او نه می توانست این را تحمل کند و نه می توانست آنرا باور کند ... بدن او را تصرف و وجود او را پر کرده بود ... حالا او آنجا افتاده ... بی پناه ، بی چاره ، جیغ زنان و در اعماق جهانی از تاریکی . »

« برای لحظاتی کوتاه پس از ریاضتهای طولانی ، آنچه را که می خواست دید ـ فقط برای یک لحظه . و بعدش تاریکی همه جا را فرا گرفت . او از انواری پرشده بود که آنها را باور نمی کرد ... پس از لحظه ای به آرامش رسید ... قلب او مانند یک طوفان در طپش بود .

« آری ، شب گذشته و قدرت تاریکی درهم شکسته ... او خودش را در جوار قدیسان احساس می کرد ... او نمی توانست حرکت کند ... برای اینکه دستهایش دستهای جدیدی بودند ... پاها ، پاهای جدیدی بودند و او می بایست در پرتو نورهائی حرکت کند که منشاء بهشتی داشتند .

 

( 1 )

وضعیتِ تفکر یا ذهن درشرایط وجود استرس

ریشه و بنیانِ تمایل برای تدوین این کتاب به دوران جنگ جهانی دوم بر می گردد که ما مشغول معالجه ی ناراحتیها یا به اصطلاح نِوروزهای جنگی بودیم  ــ طیف گسترده ای از اختلالات روانی که ریشه در مشاهدات و تجربیات بسیار وحشت انگیز و از لحاظ عاطفی توانفرسای سربازان از جبهه جنگ داشتند . سربازانی که درجریان جنگ و یا پس از آن از لحاظ روانی کاملاً خرد شده بودند و با این نوع خاطرات کاملاً فکر یا ذهن آنان تسخیر شده بود . درعده ای دیگر از این افراد این خاطرات سرکوب شده و در مادون آگاه آنان مدفون شده بودند ، ولی با این وجود هنوز رسوبات فکری این خاطراتِ ناپیدا آثاری را به صورتهای افسردگی ، خستگی ، بی قراری ، ترسهای بی دلیل و کابوسهای شبانه در زندگی بیمار ظاهر می ساختند .

تجربیاتی برای درمان این بیماران صورت گرفته است و داروهای مختلفی به کار رفته است . بیمارانی که قبل از تجربیات جنگی اخیر از لحاظ روانی سالم بوده و جدیداً به اختلالات روانی جنگ مبتلی شده اند . این افراد به کمک برخی از داروها یا مواد شیمیائی به حالتی شبیه به خلسه یا بیهوشی سبک فرو می روند و در این حالات حوادث زمان جنگ که برای آنها وحشتناک و بیماریزا بوده ، در فکر آنها دوباره با تمام هیجاناتی که همراه داشتند زنده و مجسم می شوند . در این موارد با توجه به توضیحات بیشتری که داده می شود ، عده ای از آنها به فروپاشی روانی و کولاپس می رسند . و یا برای این موارد از بیماری ، یا ما داروئی را به آنها به صورت وریدی تزریق می کردیم و یا بر روی ماسکی که جلوی بینی و دهان آنها قرار گرفته بود ، اِتِر بیشتری می پاشیدیم و بعد در این حالت که ناراحتیهای وی تا حدودی توسط دارو مهار شده بودند ، به آنان تلقین می کردیم که آنها به زمان و شرایط پر ترس و استرسی بر می گردند که موجبات ایجاد بیماری را در آنها فراهم کرده بود. در برخی از موارد ممکن بود این خاطراتِ بد منفجر شدنِ مغز یکی از بهترین دوستان او در کنارش و یا پاشیدن خون و تکه هائی از مغز وی بر روی لباسش بوده باشند و یا وی پس از اصابت راکت یا گلوله توپ به تانکی که او در درون آن سوار بوده ، وی در داخلِ یک تانک مشتعل اسیر شده باشد و یا به علت برخورد بمب به نزدیکی سنگرش در زیر خروارها خاک مدفون و اسیر شده بود و اتفاقاً به دلایل معجزه آسائی از این موقعیت های مرگبار جان به سلامت بیرون برده بود . اگر این تشریفات درمانی ما موفقیت آمیز بود ، یک تحریک و هیجان عصبی بسیار شدیدی به وجود می آمد که با انفجاری از تحریکات روانی همراه بود .


دراین شرایط ، همانطور که ما به تدریج شدتِ تحریک افکار بیمار را اضافه می کردیم ، ممکن بود که او به صورت ناگهانی به پشت بی حال بر روی تخت بیفتد و به حالت کولاپس یا اغما فرو برود . در آغاز ، ما بر این باور بودیم که این حالت کولاپس بر اثر دارو پدید آمده ، ولی بعدها برای ما کاملاً این موضوع روشن شد که این یک حالت کولاپس هیجانی است و به این علت پیدا شده که ما برای تخلیه ی روانی به تدریج حالت تحریکی و هیجانی بیمار را اضافه کرده بودیم . دراین شرایط زمانی که بیمار از بیهوشی به حالت عادی برمی گشت ، ممکن بود که به صورت ناگهانی شروع به گریه کردن بکند ویا سرش را تکان بدهد و لبخندی بزند و بعد برای ما بگوید که تمام ناراحتیها ، ترسها و اختلالات عصبی که بدن او را تسخیر کرده بودند ، به صورت ناگهانی کالبد او را ترک کرده اند . ممکن هم بود که بگوید دوباره ذهن او به صورت عادی و طبیعی عمل می کند و یا دوباره روحیه ی عادی و قدیمی خود را پیدا کرده است . این احتمال هم وجود داشت که بگوید افکاری که قبلاً به شدت او را وحشت زده ، نگران و یا به خود مشغول کرده بود ، الان احساس می کند که دیگر برای او اهمیتی ندارند .

تخلیه ی هیجانی به کمک وقایع یا حوادث غیرمرتبط با بیماری اصلی

در برخی از موارد ما با شگفتی متوجه می شدیم که یک حالت عصبانیت بسیار زیاد یا ترس بسیار شدید ممکن است در اطراف یا درجوار ویا درکنار مشکل یا گرفتاری بیمار به صورت مصنوعی به وجود بیاید که این جریان اخیر اصلاً وجود خارجی و واقعی نداشته است . پس از اینکه این هیجان مصنوعی بسیار شدید با تخلیه ی روانی از بین برده می شد ، به صورت واضح آثار بهبودی در وضعیت بیمار پیدا می گردید . به این ترتیب دربرخورد با انسانهائی که جدیداً به قول خودشان اعصابشان خرد شده یا درهم ریخته بود ، تنها چیزی که ممکن است لازم باشد این است که در ارتباط با هر موضوعی ـ چه واقعی و چه خیالی ـ یک حالت هیجانی بسیار شدیدی را به وجود بیاوریم تا وقایعی را که موجبات ناراحتی شدید بیمار را فراهم آورده و جدیداً در جنگ در ذهن او حک و ضبط شده ، و موجبات پیدایش طرح رفتاری جدید و بیماریزائی را فراهم آورده بود ، از بین برود و او به وضعیت سالم و عادی گذشته برگردد . هر چند دراین شرایط هنوز برخی از سربازها اِسکار یا آثار زخم یا ضایعه روانی گذشته را بیاد دارند و از به خاطر آوردن آن کمی ناراحت می شوند ، زیرا به صورتهای مختلفی نسبت به آن حساسیت عاطفی پیدا کرده اند .

ما متوجه شدیم که دو نوع از هیجانات که افزایش و تحریک آنها برای شکستن یک طرح رفتاری غیرطبیعی که جــدیــداً و به عنوان عارضه ی جنگی در بدن مستقر شده است ، عبارتند از :

*  احساس عصبانیت و پرخاشگری بسیار شدید

*  ایجاد ترس و اضطراب بسیار زیاد

ولی تخلیه ی احساس افسردگی یا دپرسیون تغییراتی را به نفع بیمار به وجود نیاورد و از سوی مقابل ، خندیدن بسیار زیاد هم یک احساس عاطفی مناسبی نبود . خندیدن بسیار زیاد از این جهت مفید است که از مشغول شدن شدید بیمار به هیجانات عـاطـفی مختلف جـلوگیری می کند . عصبانیت زیاد و ترس شدید بیشتر از به اصطلاح خرد شدن اعصاب جلوگیری می کند ، نه اینکه بعد به کار درمان بیاید .

زمانی که برای ما این امکان وجود ندارد که یک تخلیه ی عصبی بسیار شدیدی را در محدوده ی حادثه ی وحشتناکی که بیمار در گذشته حس یا تجربه کرده به وجود بیاوریم ، این امکان هنوز برای ما وجود دارد که یک ترس و وحشت شدیدی را در او ایجاد و سپس آنرا تخلیه کنیم تا همراه با آن احساسهای سرکوب شده و مدفون شده هم که مربوط به حوزه دیگری و یا فرد مشخصی است ، تخلیه و آزاد شود . در برخی از موارد مشکل سربازان علاوه بر ناراحتیهای عصبی مربوط به جنگ ، سابقه ی کارکردن در واحدی بود که وی با یک گروهبان یا استوار خیلی زورگو و سختگیرکار می کرده و دیسیپلین یا نظم و ترتیبی که او قصد برقراری آنرا در گروهان داشته ، آنقدر شدید و رنج آور بوده که زنده کردن و تشدید آن می تواند خود به تروماتیسم یا نِوروز جنگی دیگری تبدیل شود !

ما به این نتیجه گیری رسیدیم که اگر بیماری قبلاً هم به صورت مستمر و مزمن وضعیت عصبی ناسازگار و نا آرامی داشته و در این بستر یا زمینه ی ناراحتی دیرپا به یک نِوروز جنگی هم دچار شده باشد ، اگر بخواهیم برای او تخلیه ی هیجانی را انجام دهیم ، ممکن است این کار به یک تروماتیسم روانی مجددی برای او بیانجامد ، وگرنه به ندرت آثار مثبتی به بار می آورد . از سوی دیگر اگر بیماری قبلاً شدیداً افسرده و ملانکولیک بوده و ما قصد می کردیم که با عصبانیت یا ترس شدید او را تخلیه ی روانی بکنیم ، نتایج مثبتی به بار نمی آمد . به نظر می آمد که در این شرایط مغز شدیداً مهار شده بود و در این بیمارانِ به شدت افسرده مغز این قدرت و توان را ندارد که به اندازه ی کافی به تخلیه ی عصبی بپردازد ، طوریکه بتواند شرایط دپرسیون را که وجود دارد ، درهم بشکند . از سوی دیگر در بیماران مبتلی به اسکیزوفرنی یا جنون جوانی ، زمانی که آنها تشویق به تخلیه ی هیجانی زیادی می شدند ، آشفته حالی و بی نظمی بیشتری پیدا می کردند . بنابراین ، پس از این تجربیات بدوی ما تصمیم گرفتیم که از درمان بیمارانی که به شدت از لحاظ روانی مشکل دارند خودداری کنیم و متوجه شویم که روش ما بیشتر در مواردی بسیار مفید است که جدیداً بیمار به نِوروز دچار شده و پیش از آن یک وضعیت طبیعی داشته است .

باری شوکِ الکتریکی درمانی و انسولین ـ اغما درمانی حتی در افراد به شدت افسرده و یا بیماران مبتلی به جنون جوانی که قبلاً وضعیت ثابت و خوبی داشته و از لحاظ آگاهی و شخصیتی وضع مناسبی داشته اند می تواند مفید و مؤثر بوده باشد . درمان با شوک الکتریکی در مغز یک حالت شدید تحریکی را به وجود می آورد و مثل تجربیات پیشین در مراحل بعد به یک مهار موقتی و کولاپس می انجامد که ما پیش از این ، همین جریان را با دارو به وجود آورده بودیم . لابد پدیده هائی مشابه با این در زمانی پدید می آید که با تزریق انسولین ، قند خون به سرعت و به مقدار زیاد پائین می آید و این جریان در زمان شوک درمانی برای درمانِ جنون جوانی به وجود می آید .


زمانی که یکی از این شوکهای فیزیولوژیک صورت می گیرند ، بیماری که قبلاً در وضعیت طبیعی بوده و بعد به افسردگی ، گیجی ، توهم و برخی از اختلالات مغزی یا ذهنی دچار شده بود ، به حالت طبیعی و عادی زمان گذشته بر می گردد .

تحولات آئینی و عقیدتی سریع توسط موعظه های یک کشیش

در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم ما با انبوهی از بیماریهای روانی و نِوروزهای جنگی روبرو بودیم که آنها مربوط به سربازانی بودند که در جنگهانی بسیار سخت و طولانی خلیج نُرماندی شرکت کرده بودند . پس از پایان جنگ من برای دیدار پدرم به HIGHATE رفتم و در زمان دیدار از کتابخانه ی او ، به صورت کاملاً اتفاقی جلد دوم از مجموعه ی روزنامه های کشیش وسلی که مربوط به نیمه ی دوم سال میلادی 1739 و اوایل سال 1740 بودند به زمین افتادند . با مطالعه ی قسمتهائی از گزارشهای درج شده در این روزنامه ها ، من با حیرت و شگفتی متوجه کاربرد همان روشهائی در ایجاد و تشدید تحریک احساسی و بعد تخلیه ی آنها توسط وسلی شدم که در شنوندگان موعظه های او به سرعت و خیلی ناگهانی منجر به تغییر دیدگاههای آئینی و عقیدتی بسیاری از شنوندگان می شد . این روش وسلی کاملاً شبیه به عملکرد ما در درمان سربازان بود .

وسلی یک روحانی بسیار خوش نام ، با ایمانِ راسخ و واعظی بسیار خوش گفتار بود و قصد داشت در جامعه ی آن روز که مردمان غرق گناه و زشت کاری شده بودند ، منادی گر هدایت و رستگاری بوده باشد . او براساس نوشته های کتاب مقدس به تــرسیــم وضعیت گنــاهــکاران می پرداخت و از زندگی پردرد ، پرعذاب و مشقت بار آنان در سرای دیگر در موعظه هائی بسیار پرهیجان خود سخن می گفت و برای تمام گناهکاران از شعله های آتش جهنم که در انتظار و در آینده ی آنهاست با هیجان حرف می زد . درهمان مجلس این سخنان صادقانه و صریح در قلب و ذهن انبوهی از شنوندگان تأثیر می گذاشت . عده زیادی هم دچار وحشت می شدند و به سر و صورت و پاهای خود با دست ضربه می زدند و صورت و بدن آنها از قطرات عرق کوچک پر می شد ، طوریکه با جریان آنها به طرف پائین ، تمام بدن آنها خیس می شد . برخی به گریه و فریاد روی می آوردند و برخی هم دچار غش می شدند و مدتی را در بیهوشی و بی خبری طی می کردند . پس از آنکه جلسه ی صحبت به پایان می رسید و افراد به حالت عادی و طبیعی قبلی می رسیدند ، هم خودشان اظهار می کردند و هم به نظر می آمد که عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته و تغییر پیدا کرده اند و از گذشته ی پرگناه و غرق در آلودگی احساس جدائی می کردند و برای یک زندگی سالم و پاک اظهار آمادگی می کردند و به صورت خلاصه به نظر می آمد کاملاً تغییر پیدا کرده اند و باورها و رفتارهای گذشته را به کناری نهاده اند . درجوار این تحول روحی و تغییر شدید عقیدتی ، به نظر می رسید که در شرایط جدید به شدت حرف شنو یا تلقین پذیرتر شده اند و با ذهن بسیار بازتری که پیدا کرده بودند ، آمادگی خیلی بیشتری داشتند که روشهای جدیدی را برای ادامه ی زندگی بپذیرند .

 

تغییر و تحول ناگهانی در آستانه ی مرگ

همانطور که مشهود است ، تشابه بسیار زیادی درتجربیات یا جلسات وسلی با حالاتی که ما به صورت مصنوعی برای درمان نوروز جنگ با تشدید حالتِ تحریکِ عصبانیت در بیماران با تزریق دارو انجام می دادیم که در پایان به یک حالت کولاپس می انجامید و پس از آن بیماران احساس می کردند که تخلیه یا راحت شده اند وجود دارند . در روزنامه های وسلی که به سال 1739 مربوط می شدند ، به تجربیات دو پزشک بر روی سربازان در درگیریهای شمال آفریقا اشاره شده بود که شباهت بسیار زیادی با تجربیات ما داشتند . در این ایام وسلی برای آن گروه از زندانیان جانی در زندان نیوگت که محکوم به اعدام شده بودند و به طور حتم چند دقیقه بعد به دار آویخته می شدند ، موعظه و طلب مغفرت می کرد . همانطور که یک ناظر گزارشی از این جلسات تهیه کرده است : « به صورت فوق العاده ای بر روی حرفهای وسلی توجه و تمرکز نشان می دادند که وسلی دو راه را در مقابل آنها قرار می داد . یکی از آنها عذاب دائمی در آتش جهنم بود و دیگری تــوبــه و رستــگاری به شمار می رفت . در گزارش وسلی به یک جلسه در 30 آوریل 1739 اشاره می کند که در چند زندانی محکوم به اعدام ، پس از شنیدن موعظه به زودی و به شدت به گریه افتادند و از خدا طلب بخشش و قبول توبه کردند . این جلسه آنقدر پراُبهت بود و آنقدر شدید و سریع تحول روحی پدید آمد که یک پزشک که به عنوان تماشاچی برای اولین بار درجلسه بود ، ابتدا این تظاهرها و رفتارها را مصنوعی تصور می کرد و از مشاهده آن بسیار ترسیده بود . این پزشک با دیدن این منظره به شدت فریاد کشید و اشک از چشمانش جاری شد و شاید هم در این لحظات به سختی می توانست گواهی چشمان و گوشهای خود را باور کند ! ولی در یک فرار به سمت جلو ، او به نزدیک صحنه رفت تا بهتر تمام مراحل و جریانات را مشاهده کند . پس از لحظاتی قطرات بزرگ اشک بر روی چهره ی این فرد ظاهر گردید و استخوانهای او شروع به لرزش کرد . در این وضعیت بود که او معتقد شد آنچه را که بر روی بدن زندانیان می دیده ، حقیقت داشته اند . ولی پس از اینکه این پزشکِ شاهد ، نوعی تحول شدید و ایمان نسبت به حرفهای وسلی پیدا کرد ، معتقد شد که دست یا نظر الهی در این جریان وجود داشته است . »

از قرون وسطی تا دوران معاصر

درحدود 200 سال بعد ، گرینکر و اشپیگل شرح معالجات خود را با تزریق وریدی پنتوتال در درمان نِوروزهای جنگی تقریباً چنین گزارش می کنند : « ما شاهد مناظر وحشتناکی بودیم ... مثل این بود که سیم برق به بدن بیماران وصل شده است ... کالبد آنها به تدریج سفت تر و سخت تر می شد ، حدقه ی چشم آنان گشادتر و مردمک چشمان آنها وسیعتر شده بود و در این شرایط تمام پوست بدن آنها از قطرات ریز عرق پوشیده شده بود ... نفسهای آنها در گذر زمان تندتر و سطحی تر می گشت ... شدت هیجان در آنان گاه تا حدی افزایش پیدا می کرد که ما به زحمت می توانستیم آنها را باور کنیم . کراراً در زمان این عکس العمل ها حالت کولاپس پیش می آمد و بیمار به پشت در رختــخواب می افتاد و برای مدتی در همین وضع باقی می ماند ... »


همین مکانیسم در سایر کشورهای متمدن اروپا به صورت دیگری بیان شده است . تجربیاتی که پس از دوران سیاه وسطی و درعصر روشنگری با کمال خلوص و ارادت و به قصد خدمت به بیماران در این کشورها صورت می گرفت . افرادی که به عنوان کشیش یا روحانی برای درمان بیماران بدحالی که جامعه معتقد بود به « تسخیر ارواح » و « تسخیر دیوها » در آمده اند به آنها کمک می کردند . در آن دوران شکوفائی علوم و فنون باور بر این بود که گاه این موجودات غیر مادی و فوق طبیعی هوشمند دنبال فرصت و موقعیت هستند که به داخل روان و کالبد فردی وارد شوند و کنترل و هدایت او را به عهده بگیرند . وسلی در سالهای قبل تمام این وقایع و حوادث را به دخالت روح مقدس مرتبط می دانست . در برخی از موارد سخنان وسلی آن چنان هیجان و جنجالی در مجلس سخنرانی به وجود می آورد که وسلی به برخی از بزرگان حاضر در جلسه اعلام می کرد که به باور او ارواح خبیثی این بحرانها را به وجود آورده بودند . به هر حال شخصیت و نفوذ کلام وسلی آنقدر شدید بود که مضمون ارواح و دیوها که گمان می رفت از بین رفته و فراموش شده اند ، دوباره فعّال شدند و در برابر چشمان حیرت زده کسانی که تحصیل کرده و فرهیخته و گاه دانشمندانی بزرگ بودند ، قرار گرفتند . بشر هر زمان سخنانی به ویژه با شواهدی به او ارائه شوند که قدرت تجزیه و تحلیل و تفسیر آنها را نداشته باشد ، معمولاً آنها را قبول می کند . کرینکر و اشپیگل از انسانهای دیگری بودند که نه با زنده کردنِ خاطره ی دیوها و فعال کردن ارواح ، بلکه با توسل به نظریه های فروید و اشاره به ضمیر مادون آگاه به تعبیر و تشریح نتایج کارهای خود پرداختند . در زمانی که ما به مشاهده ی این پدیده ها می پرداختیم ، سعی می کردیم که شاهد و ثبت کننده ی دقیق این حوادث و وقایع باشیم ، زیرا می دانستیم که هنوز ساختارهای بنیادی در علوم اساسی برای تعبیر این وقایع به وجود نیامده اند . ما به عنوان روان پزشک و روان شناس به عدم استطاعت علمی برای شناخت مغز و روان آگاه بودیم و کاملاً به پیشرفتهای عظیم در چند دهه ی بعد امید و ایمان داشتیم .

یک نعمت و رحمت آسمانی

باری ، با کمال خوشحالی درست در این زمان من از سوی چند نفر از همکارانم تشویق شدم تا آخرین مجموعه از مقالات پاولوف را مطالعه کنم که در محدوده ی دهه ی هشتاد سالگی از عمرش بر پایه ی دهها سال تجربه و آزمایش بر روی سگها در زمینه های شرطی کردن و از حالت شرطی شدن خارج شدنِ سگها آموخته بود و با انبوهی ازمطالعه سعی می کرد که درسها یا مطالب بسیار مهمی را که در گذشته در ضمن تجربیات بر روی مسائل حیوانات آموخته بود ، بر روی مباحث و رفتارهای انسانی و مشکلات او به کارببرد . این مقالات یا سخنرانیها که با عنوان اصلی رفلکسهای شرطی و روانپزشکی که توسط پاولوف ارائه شده بودند ، توسط هورسلی گانت ترجمه شده و در سال 1941 توسط انتشارات لورنس و ویشارت چاپ و منتشر شده بود . تقریباً تمام نسخه های چاپ شده ی این کتاب در جریان حمله های سریـع هـوائـی آلمانی ها در جنگ جهانی دوم از بین رفتند و من بسیار خوش شانس بودم که سرگرد هوارد فابینگ افسر هوائی آمریکائی که در آن زمان در انگلستان بود ، نسخه ای از این اثر کمیاب را در اختیار من گذاشت .

این مقالات دردرمان نِوروزهای جنگی و بسیاری از بیماریهای دیگر انسانی می توانست برای ما بسیار با ارزش باشند . این افسر هوائی به میزان بسیار زیادی در این زمینه ها مطالعه کرده بود و به مطالعه ی بیشتر و بحث در این محدوده ها بسیار علاقه نشان می داد . او از شباهت زیادِ به اصطلاح خرد شدن اعصاب سربازان درمراحل نهائی استرسهای شدید و رفتار مشابه حیوانــات شگفت زده شده بود و بــرخــی از نتیجه گیریهای درخشان پاولوف در این زمینه ها را با شگفتی و هیجان برای ما تعریف می کرد .

شرطی سازی و شرطی زدائی

گزارش پاولوف درمورد رفتارحیوانات در تحت شرایط استرسِ بسیار شدید ، در یک مورد سرنخی به وجود آورد که ما متوجه شویم که در جریان تخلیه ی احساسی یا هیجانی سربازان پس از تجربه ی حوادث بسیار شدید جنگی چه اتفاقاتی می افتد .

در زیرزمین هائی که قفس های محل استراحت سگهای پاولوف قرار داشتند ، به صورت اتفاقی و در جریان سیل رودخانه ی نوا در شهر لنینگراد در سال 1924 دچار آب گرفتگی شد . جریان آبی که وارد آزمایشگاه پاولوف شده بود ، تقریباً تا بالای سقف قفس های محتوی سگها بالا آمده بود و در لحظات آخر سگهای به شدت وحشت زده و در قسمتهای بالای قفسها و در هوای اندکی که در نزدیکی سقف قفسها باقی مانده بود ، به تقلا و شنا مشغول بودند . در این ماجرای بسیار پرهیجان ـ اما واقعی ـ در آخرین لحظات این سگها توسط کارکنان آزمایشگاه نجات پیدا کردند .

واضح است که تمام سگها در لحظات اولیه دچار یک ترس و حالت هیجانی شده بودند که پس از لحظاتی به یک وحشت بسیار شدیدی تبدیل شده بود ، ولی پس از نجات آنها ، برخی از سگها به درجات متفاوتی از مهار مغزی ، خواب آلودگی و کولاپس دچار شدند . واضح است که فشار و ایجاد ناراحتی بر روی مغز حیوانات آنقدر شدید بود که در نهایت به ایجاد کولاپس عصبی در آنها انجامید و این درست مشابه شرایطی بود که ما به صورت مصنوعی به ایجاد تحریک عصبی در سربازها از طریق کاربرد داروهائی مانند آمیتال ، اِتِر و متدرین می پرداختیم . در این میان تعدادی از سگها هم بودند که در این جریان دچار وحشت شده بودند ، ولی این هیجان به اندازه ای نبود که در زمان نجات به ایجاد کولاپس کامل در آنان بیانجامد .

نتایج بعدی این حادثه برای پاولوف بسیار پرهیجان و پرارزش بود ، زیرا در آزمونهای روزهای بعد او متوجه شده بود که تمام رفلکسهای رفتاری شرطی که او جدیداً به نقش گذاری آنها برروی لوح ضمیر یا اعصاب سگها اقدام کرده بود ، پس از این جریان از بین رفته بودند و حتی این امکان برای او فراهم آمده بود که رفلکسهای شرطی رفتاری جدید و متفاوتی را به جای آنها برقرار سازد . در سگهائی که شدیداً احساس ترس و وحشت کرده بودند ولی دچار کولاپس نشده بودند ، از بین رفتن انعکاسهای شرطی از سطوح ذهن آنان به وجود نیامده بود . ولی آنها گوئی پس از این تجربه شدیداً نسبت به جریان آب در کف آزمایشگاه شرطی شده بودند . به این معنی که هر زمان که حتی در جریان نظافت جریان بسیار باریکی از آب به محوطه ی آزمایشگاه جاری می شد ، آنها دچار ترس و وحشت بسیار شدیدی می شدند .


من پس از مطالعه مقالات پاولوف به این نتیجه گیری رسیده بودم که آنچه که ما در جریان تخلیه ی هیجانی با تزریق داروها به صورت وریدی در سربازان مشاهده می کردیم که پس از تشدید هیجان در آنها ، عده ای از سربازان به حالت کولاپس فرو می رفتند و بی حال به پشت بر روی پشتی یا رختخواب می افتادند ، درست همان عکس العملهائی شکل می گیرند که مانند سایر موارد تحقیقات پزشکی ، ابتدا بر روی حیوانات ایجاد می شوند . یک نتیجه گیری بسیار بزرگ دیگر ما این بود که لزومی ندارد که ما نگران گرفتن یک شرح حال دقیق از سربازان خودمان درباره شرایط سخت جبهه باشیم ، بلکه به جای آن شایسته است که به فکر تحقیق و کسب تجربه در زمینه ی بهترین یا مؤثرترین داروها و آشنائی با تکنیکهای روان پزشکانه ای باشیم که بیشترین میزان تحریک غیر اختصاصی و بعد کولاپس را فراهم می آورند . شاید شوکهای عصبی را که برای اهداف درمانی به کار می روند ، بتوان در این طبقه بندی بزرگ قرار داد .

برای مثال ، در اوج عملیات تخلیه ی هیجانی با اتر ، ما می بایست بر اساس توصیه های دکتر فابینگ یک تزریق اضافی یک داروی محرک مثل کورامین را انجام دهیم ، تا با افزایش حالت تحریک و هیجان ما بتوانیم بهتر و دقیقتر یک خاطره را زنده کنیم ، ولی بعدها ما از تزریق وریدی متدرین استفاده می کردیم . بعدها ما متوجه شدیم که در رسیدن به نتایج درمان ، آنچه که به صــورت مشخص مفیــد واقع می شد ، شدت بلوا یا شورشی بود که ما در ذهن بیمار ایجاد می کردیم ، بدون اینکه موضوع یا مفهوم جریانی که شورش یا هیجان ذهنی شدیدی را به وجود آورده بود ، چه چیزی بوده باشد . به عبارت ساده تر و روشن تر ، یک تخلیه ی هیجانی غیراختصاصی می توانست هر رفتار جدید یا ترس و وحشتی را که به تازگی به وجود آمده بود از بین ببرد و یا از لوح ضمیر بیمار پاک کند ، مخصوصاً که فردی به تازگی بیمار شده باشد و قبل از آن سالم بوده باشد . از سوی دیگر، اقدامات درمـانــی ما در افــرادی که تمایـل ، بنیه و ثبات روانـی کـافی نـداشتند و نمی توانستند در برابر استرسهای عادی مقاومت کنند ، نمی توانست مفید و مؤثر بوده باشند . هرگز با این اقدامات درمانی ممکن و محتمل نبود که افرادی که پیش از این به نِوروز جنگی در شرایط درجاتی از اختلالات روانی دچار بوده اند ، به یک حالت سلامتی کامل روانی برسانیم زیرا این افراد همیشه این آمادگی را داشته و بعداً هم خواهند داشت که بر اثر یک استرس ساده یا متوسط ، سیستم عصبی آنها دچار اغتشاش و به هم ریختگی بشود . من بار دیگر تأکید می کنم که ما هرگز نمی توانیم به جای استفاده از رشته های ابریشم ، از پشم بز یک لباس بسیار ظریفِ زنانه ایجاد کنیم ، حالا هر تکنیکی که به کار رفته باشد . ولی در هر صورت به علت افزایش حالت و زمینه ی تلقین پذیری در این بیماران و در متن این معالجات ، ما بهتر و راحت تر بیماران را به سمت و سوی غریزه های بنیادی آنها تجدید هدایت کنیم و آنها به قدرت ، سلامت و صلابت روانی خویش برسند .

پژوهشهای پاولوف در این زمان برای ما بسیار مفید و با ارزش بود ، زیرا باعث می شد که نظم و ترتیب همینطور یک نگرش کلی بینی نسبت به مطالب و مشاهداتی پیدا کنیم که سالها شاهد و ناظر آن بودیم ، ولی هرگز به صورت جامع و کامل معنی و مفهوم آنرا نمی فهمیدیم . در حقیقت تنها کاری که پاولوف برای ما انجام داده بود ، یک تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری جامع و کلی بود . کارهای تحقیقاتی او بیشتر از هرچیزدیگر بیشترین میزان کاربرد را در استرسهای جدیدی داشت که سیستم عصبی انسانهای عادی در شرایط جنگهای مدرن با آنها مواجه می شدند ، استرسهائی که خیلی به ندرت ممکن است انسانی در زمان صلح با آنها روبرو گردد ، زیرا بر اثر این شرایط هر انسان سالم و نیرومندی در نهایت به صورت ناگهانی و به شکلی کامل به اصطلاح اعصاب او خرد می شد . این استرسها به ندرت در شرایطی در زمان صلح پدید می آیند که قبلاً به آن اشاره شده و یا در حوادث وحشتناکی مانند تصادم قطارهای مسافرتی و یا سقوط هواپیما که اگر امدادگران ماهری و به موقع برسند ، چاره ای جز این ندارند که برای نجات جان مسافران ، از بین آهن و فولاد و شعله های آتش بـدون بیـحسی و بیـهوشی با اره های برقی و یا چاقوهای بزرگ درصورت لزوم دست یا پای گیر کرده ی آنها در میان قطعات آهن و فولاد را قطع کنند . البته خارج از این تصادفها ، گاه شرایط زندگی برای افرادی از نقطه نظرهای اقتصادی ، اجتماعی و ... آنقدر سخت و شدید می شود که در نهایت پس از دورانهای بسیار طولانی و بسیار پر استرس ، آنها هم به همان پیامدهای مخرب ، ویرانگر و وحشتناک زمان جنگ می رسند . از زمانهای بسیار گذشته برخی از فرقه ها به عنوان ریاضت کشی و رهبانیت و به عنوان تعالی و نجات چنان شرایطی را برای خود فراهم می کردند که از شرایط جنگ و بلایای طبیعی برای آنان چیزی کمتر نداشت . پاولف تأکید می کرد که سگها ـ و همین موضوع در مورد انسانها هم صادق است ـ در ارتباط با چگونگی جواب دادن به استرسهای بسیار شدید ، براساس ساختار ذاتی یا خلقتی ، همینطور اختصاصات ارثی خویش با یکدیگر متفاوتند . پس از حدود 20 سال پژوهش ، او توانست 4 خصلت یا خلق و خوی اساسی یا بنیادی را در انسان تشخیص بدهد که با شگفتی متوجه شد که کاملاً شبیه به 4 خلق و خوی یا چهار مزاج بنیادی است که قرن ها پیش توسط بقراط پزشک یونانی توصیف شده بود :


* دو حد نهائی وجود دارد :  تحریکی یا هیجانی شدید و خلق و خوی مهاری ضعیف

*  دو شکل میانی وجود دارند : تحریکی یا هیجانی کنترل شده و خلق و خوی دموی یا پرخونی

*  سگی یا انسانی که دارای خلق و خوی تحریکی یا هیجانی شدید بوده باشد ، تمایل دارد که حتی به مـحرکـهای کـامــلاً عادی ، عکس العملهای شدید و اغراقی نشان بدهد .

*  انسانها یا سگهائی که وضعیت تحریکی کنترل شده داشته باشند ، به همان محرکهای برهم زننده ، با یک حالت تحریکی کنترل شده و یا شکلی از پرخاشجوئی جواب می دهند که هرگز بیشتر و شدیدتر از وضعیت طبیعی و عادی تلقی نمی شوند .

*  انسانها یا سگهائی که دچار مزاج دموی [ یا پرخونی ] تلقی می شوند ، خیلی به اِشکال ممکن است بر اثر محرکات محیطی تغییر خلق و خوی بدهند و به این ترتیب حتی تحت تأثیر انواع استرسها ، وضعیت عادی خود را حفظ می کنند .

*  افراد یا سگهائی با ویژگی مهاری ضعیف ، به صورت متضاد ، پس از حتی یک دوران کوتاه از حالت تحریکی ، با یک وضعیت ملایم و پیشرونده از مهار فلجی در اعمال عادی و طبیعی مغز جواب می دهند .

*  از سوی دیگر پاولوف متوجه شد که آنچه که او آنرا ترانس ماژینال مهاری یا INHIBITIONAL   TRANSMARGINAL می نامید ( و گاهی به آن عنوان اولترا بانداری مهاری ULTRABOUNDARY  INHIBITION می داد ، درنـهایت بر انواع سیستم های عصبی فائق یا غالب می شود ، اگر استرس بسیار شدید بوده باشد .

*  زمانی که شرایط پراسترس به صورت ناگهانی پدید می آید ، مغز برای پیشگیری از ایجاد ضایعات بیشتر بر اثر استمرار استرس و خستگی ، به یک حالت « مهار حفاظتی » در می آید .

عملکرد مغز دربرابر استرسهای شدید و تشدید یابنده

یکی از مهمترین یافته های پاولوف تشریح این مطلب است که چه بر سر ذهنی می آید که قبلاً با شرطی سازی یک عده از طرحهای رفتاری شرطی شده بر روی آن حک یا درج شده باشد ؟ البته این تجربیات در آغاز بر روی سگها صورت گرفتند ، ولی بررسیهای بیشتر و بعدی نشان دادند که این مضمون بر روی انسانها هم صادق است . به این ترتیب اگر مغز موجودی که به صورت آستانه ای و یا درشرایط ترانس مارژینال یا مرزی است با رفتارهای تهاجمی ، ترساندن و تعارض تحریک کنیم ، طوری که فوق ظرفیت روانی او درشرایط عادی بوده باشد ، اتفاقی می افتد که به قول پاولوف « موجبات پارگی در فعالیت سیستم عصبی فوقانی » او را فراهم می آورد . سه مرحله ی مشخص و پیشرونده ی مهار ترانس مارژینالی که پشت سر هم پدید می آیند عبارتند از :

1 ـ فاز یا مرحله ی اکی والنت یا بی تفاوتی . در این مرحله تمام محرکها صرفنظر از قدرت و شدتی که داشته باشند ، نتایج نهائی مشابهی به بارمی آورند . برای مثال ، افراد عادی یا طبیعی درشرایطی که بسیار خسته و فرسوده شده باشند ، پس از تحمل یک شرایط پراسترس ، ممکن است این طور به نظر بیاید که عکس العمل آنها در برابر یک تجربه کوچک یا بسیار بزرگ تفاوت چندانی با یکدیگر پیدا نمی کنند . اگر فردی درشرایط سلامتی بوده باشد ، مسلماً عکس العمل او در برابر وقایع کوچک ، بزرگ ، خوب یا بد تفاوتهای زیادی با یکدیگر دارند . ولی در شرایطی که برای مثال فردی بیمار و تب دار باشد ، مسلماً دیگر خبرهای خوب با خبرهای بد و یا وقایع شاد کننده و ناراحت کننده در شرایط عادی ، برای وی نه اهمیتی دارند و نه شادی و ناراحتی پس از اطلاع از آنها نشان می دهد .

*  اگر در این شرایط استرسهای شدید تری پدید بیایند ، عکس العمل بی تفاوتی یا اکی والنت ممکن است که به تدریج به سمت و سوی مرحله ی پارادوکسال سیر بکند . در این شرایط محرکهائی که قبلاً ضعیف و غیر تأثیر گذار تلقی می شدند ، می توانند عکس العملهای مشخص تری را درمقایسه با محرکهای قوی تر ایجاد کنند . علت این است که در این شرایط محرکهای قویتر باعث می شوند تا مهار حفاظتی موجود مغز بیشتر شود ، درحالیکه محرکهای ضعیف تر عکس العملهای مثـبت پـرقدرت تـری را ایـجاد می کنند ، زیرا کمتر به مـهار مـغز می انجامند . در این شرایط سگ غذائی را که همراه با محرکهای شدید به او ارائه شده نمی پذیرد ، درحالیکه اگر استرس ضعیف بوده باشد ، می پذیرد . این شرایط کراراً در رفتار انسانها صورت می گیرد . درشرایطی که رفتارهای عجیب و متضاد آنها « غیر منطقی » نامیده می شوند .

این حالت غیرمنطقی بودن تنها توسط افراد شاهد قابل درک نیست ، بلکه غالباً آنها خودشان هم متوجه ی آن می شوند . به عنوان مثال ، دربرخی از موارد شما به علت نیاز با شدت تمرکز و کوشش می کنید تا یک شماره یا یک لغت یا موضوعی را به یاد بیاورید ، ولی به صورت شگفت انگیزی موفق نمی شوید ، ولی زمانیکه شما کوشش آگاهانه برای به یاد آوردن آن عدد یا مطلب را متوقف می سازید ، آن موضوع به یاد شما می آید .

  • مرحله اولترا پارادوکسال سومین مرحله ی مهار حفاظتی مغز است که بر اثر آن ، رفتارهای شرطی شده ی مثبت ناگهان ممکن است به سمت و سوی منفی بودن برگردانیده شوند و رفتارهای شرطی شده منفی قبلی به شکلی ناگهانی به شکل مثبت در می آیند . در این مرحله سگهای آزمایشگاهی به صورت ناگهانی با برخی از کارکنان آزمایشگاه که قبلاً رفتار دوستانه ای داشتند ، رفتار بسیار خصمانه ای پیدا می کنند و نسبت به کسانی که پیش از این رفتار پرخاشگرانه ای داشتند ، دوستانه رفتار می کنند . به عبارت دیگر به سرعت رفتار موجودی با آنچه که برای انجام آنها شرطی شده بود ، به شدت و کاملاً تغییر و تضاد پیدا می کند . به این ترتیب در متن جامعه ما ممکن است با فرد یا افرادی مواجه شویم که مجموعه ای از رفتارها و گفتارهای آنها موقتاً یا به صورت طولانی یا دائمی به صورت کاملاً متضاد و متفاوت با آنچه که قبلاً بوده در آیند . خیلی خیلی مشکل است که این وضعیت با نصیحت های دوستانه و بحثهای روشنفکرانه تحقق پیدا کند ، ولی تنها و به صورت ساده در شرایطی ممکن است تحقق پیدا کند که او در شرایط استرسها و ناراحتیهای غیرقابل تحمل جسمی یا روانی قرار بگیرد . البته این مراحل شامل کسانی می شود که پیش از این دارای مغزی بوده اند که به خوبی و در وضعیت عادی کار می کرده است .

« مرگ کوچک » در مراسم آئینی قبایل بدوی

یک یافته ی مهم دیگر از پاولوف که به بسیاری از بحثهای ما مربوط می شود ، وضعیت سگی است که به صورت ناگهانی و سریع مهار ترانس مارژینالی در آن شکل گرفته است . در این شرایط نوعی از فعالیت مغزی برای سگ ها پدید می آید که شبیه به وضعیتی است که در انسانها درحالت هیستری پدید می آید . در این شرایط یک حالت تلقین پذیری [ و گاهی یک حالت ضد تلقین پذیری ] شـدیـد در وی پـدید می آید . در این زمان ، موجود زنده به صورت ناگهانی شروع به دقت کردن و توجه نمودن به وقـایـع و تـأثیـراتـی می کند که در اطـراف او می گذرند ، درحالیکه در شرایط عادی وی به آنها یا توجه نمی کرد و یا توجه ی اندکی نشان می داد . در این حالت هیپنوئید از فعالیت مغزی در فرد ، این زمینه یا آمادگی پدید می آید که بدون بحث و جدل هر الگوی رفتاری و هر نوع اعتقاد و گرایش را که در محیط اطراف او وجود دارند ، بپذیرد . این در شرایطی است که به صورت عادی وی هرگز این عقاید را نمی پذیرفت و به سوی آن رفتارها تمایل پیدا نمی کرد .

حالت هیپنوئید پارادوکسال و حالات اولترا پارادوکسال از فعالیت مغز می توانند موجبات گسستگی و تجزیه در جریان آگاهی را فراهم سازند . در این وضعیت برخی از افکار ، خاطرات و یا طرحهای رفتاری که در لوح ضمیر انسان حک و درج شده بودند ، از جریان اصلی و کلی آگاهی ، خاطرات و رفتارها جدا و طرد می گردد و درست در این شرایط است که یک کولاپس و وضعیت مهاری نهائی در انسان شکل می گیرد و در این شرایط کولاپس تمام عقاید ، افکار و باورهای گذشته از لوح ضمیر او پاک می شوند . این همان چیزی است که درمـراسـم آئینی قبیله های بدوی ، فرقه های عقیدتی و ... پیش از پیدایش « تولد نو » و آغاز زندگی جدید که حتی می تواند با نامگذاری یا انتخاب عنوان جدیدی ، تحقق پیدا کند ، صورت می گیرد .

برای خلاصه کردن ، پس از این جریان انسان نسبت به استرسهائی که با آنها مواجه می شود و یا وضعیتهای پیچیده ای که در متن آنها قرار می گیرد ، مطابق شکل ارثی و ژنتیک از خُلق و خوی خویش جواب می گوید . در این شرایط هم عکس العمل فرد نسبت به استرسهای عادی و متداول ارتباط به شرایط محیطی پیدا می کند که او در آن زندگی می کند ، هر چند او طرح خـلق وخوی ذاتی خـویـش را تغـییر نمی دهند .

انسان در شرایطی که به اصطلاح اعصاب او به هم می ریزد که استرسها و تعارضها شدت بسیار زیادی پیدا کرده باشند و او دیگر قادر به تجزیه و تحلیل وقایع و حوادث نبوده باشد . درصورت پیدایش این وضعیت ، رفتار او شروع به تغییر و تحول پیدا می کند که با اختصاصات عادی و ساختاری و حتی شرطی شدنهای قبلی او متفاوت هستند . اینکه استرسها بایستی تا چه اندازه شدت یا قدرت داشته باشند که بتوانند موجبات به هم ریختن نظم عصبی را در فردی فراهم آورند ، متفاوت هستند . در این زمینه میزان خستگی یا فرسایش جسمی ، تب ، احیاناً مصرف داروها ، وضعیتِ غدد درون ریز دربدن و برخی از عوامل و شرایط دیگر هم هستند که می توانند مقاومت فرد نسبت به استرس را کاهش دهند . اگر سیستم عصبی فردی به صورتی از ترانس مارژینالی و برای مدتهای طولانی تحریک شود که جواب دهی به آن در بضاعت و قدرت او در شرایط عادی هم نبوده باشد ، مهار مغزی شکل می گیرد ، صرفنظر از اینکه خُلق و خوی یا مزاج ساختاری او چگونه بوده باشد . در دو وضعیت که کمتر ثابت باقی می مانند ، ـ یعنی مهاری ضعیف و تحریکی قوی ـ خرد شدن یا به هم ریختن اعصاب زودتر از دو شکل قوی تر یا قدرتمندتر حادث یا واقع می شوند .

مهار ترانس مارژینالی زمانی که مستقر شود ، می توان 3 مرحله ی مشخص از رفتارهای غیر طبیعی را به وجود بیاورد : ( 1 ) اکی والنت

( 2 ) پارادوکسیکال و ( 3 ) اولترا پارادوکسیکال . و درنهایت استرسهای شدید و ممتدی که بر روی سلسله ی اعصاب اثر می گذارد ، ممکن است به یک مهار حفاظتی از طیف فعالیتهای مغزی برسد که می تواند یک حالت مشخص از تلقین پذیری هیستریائی را به وجود آورد . ( و یا به ندرت موجبات پیدایش یک حالت مشخص از تلقین ناپذیری را باعث شود . ) بنابر این ، در این شرایط فرد نسبت به تأثیرات درمحیطش حساس می شود ، چیزی که پیش از این نسبت به آنها مصون و بی تفاوت بود . تمام مطالب در این زمینه به صورت مشروح درکتاب دیگر من با عنوانِ پیکار برای ذهن وجود دارد و اطلاعات خیلی بیشتر در زمینه های نظری و عملی را در آن می توانید پیدا کنید .

از جبهه های خلیج نرماندی تا واحد فوریتهای روانپزشکی انگلستان

برخی از سربازانی که از خط مقدم جبهه ی خلیج نرماندی در فرانسه به تازگی به واحد خدمات اورژانس روانپزشکی ما در بیمارستانهای لندن تخلیه یا وارد شده بودند ، هنوز به شدت در شرایط وحشت ، گریه کردن ، گنگ شدگی و اشکالی از فلج بودند . یکی از آنـها در زمان تهیه ی گزارش به ما گفت که او پیش از اینکه به این صورت اعصابش خرد شود ، 4 سال به عنوان نظامی حرفه ای یا به اصطلاح کادرِ ثابت خدمت می کرده و هرگز در مأموریتها و مانورها دچار ترس و یا حتی تردید نشده بود . پس از شروع عملیات جبهه ی نرماندی در فرانسه ، او که پیش از این راننده ی یک کامیون بود ،به عنوان سرباز به یک واحد پیاده نظام منتقل گردید و پس از آن مستقیماً واحد آنها به خط مقدم جبهه اعزام شدند و در آنجا برای مدت دو هفته زیر آتش مداوم توپخانه ها و خمپاره اندازهای دشمن قرار گرفتند تا در نهایت او به علت خرد شدن اعصاب به عقب جبهه منتقل گردید . از آنجا که او به درمانهای انجام شده در فرانسه جواب نداد ، وی را به انگلستان اعزام کردند .

در زمان پذیرش در بخش ما ، به نظر می آمد که بسیار کُند عمل می کند ، عصبی و بیمناک است . پس از یک هفته بستری شدن در بیمارستان ، او به آهستگی و به صورت خمیده راه می رفت . قیافه ی او بسیار منقبض شده بود . به علت کندی تفکر و اشکال در برقراری ارتباط کلامی ، برای ما کسب اطلاعات از گذشته و از سابقه ی او بسیار مشکل بود . به عنوان قدم اول درمانی ، یک تزریق وریدی باربیتورات سدیم آمیتال برای او انجام شد و در این شرایط از او خواسته شد که تمام اتفاقاتی را که صورت گرفته بودند ، برای ما تعریف کند .

خاطرات از خط مقدم جبهه و زیر باران گلوله های خمپاره اندازها  

او برای ما شرح داد که چگونه برای مدت 8 شبانه روز در منطقه ای از خط مقدم جبهه گیر کرده بود و در این شرایط به صورت مستمر گلوله های خمپاره اندازها بر روی آن ناحیه فرود می آمدند . پس از این مدت فرصتی برای او پدید آمد که به داخل یک منطقه ی جنگلی فرار یا نفوذ پیدا کند که آنجا هم ریزش آتش سنگین دشمن ادامه داشت . دراین جریان به شدت عصبی شده و شروع به لرزش و حرکات تشنجی کرد . او برای ما تعریف می کرد که در این زمانها شاهد مرگ تعدادی از سربازها درکنار خود شده بود ... پس از مدتی او قدرت سخن گفتن را از دست داد و شروع به گریه کرد و درنهایت در یک حالت فلجی بر روی تخت افتاد .


گزارشی که او از وقایع گذشته برای ما در شرایط تزریق دارو داد ، بلافاصله پس از درمان و حتی تا روز بعد تغییرات اندکی در وی به وجود آورد . تصمیم گرفتیم که در بعدازظهر آن روز هم یک تخلیه ی هیجانی دیگر برای او به وجود بیاید . در این نوبت به جای تزریق باربیتورات ، استنشاق اِتر برای وی در نظر گرفته شد . در این زمان ما به آغاز دوره ی قبل رسیدیم ، ولی در این زمان او با شرح بیشتر داستان زندگی خود را با شرح و هیجان خیلی بیشتر ارائه داد و در این جریان به تخلیه ی هیجانی خیلی بیشتری هم رسید و در پایان به نظر می آمد که خیلی گیج شده باشد و درمراحل پایانی بسیار خسته و فرسوده به نظر می آمد . او در این زمان به صورت بسیار خشن و تهاجمی کوشش کرد تا ماسک اِتری را که بر روی دهانش قرار گرفته بود ، مچاله و بعد پاره کند . پس از اینکه به هوش آمد ، کمی از پشتی تختی که بر روی آن افتاده بود فاصله گرفت و به صورت واضح به نظر می آمد که تغییر پیدا کرده باشد . او برای اولین بار لبخندی زد و به نـظر می آمـد که ریلاکس تر شده باشد . پس از دقایقی به ما اطلاع داد که بسیاری از مصائب و مشکلات او با اِتر از بین رفته و در هفته دیگر او اظهار داشت که فرد دیگری شده است . این سیر بهبودی تا دو هفته دیگر که در وضعیت سلامتی کامل بیمارستان را ترک کرد ، ادامه یافت .

بیماری با طرح رفتارهای کلیشه ای وسواسی

یک سرباز دیگری بود که می توان رفتار او را کلیشه ای وسواسی نامید . در این مورد هم با کاربرد اِتر برای تخلیه ی هیجانی ، هر چند مصرف دارو به اندازه ای نبود که به پیدایش تخلیه هیجانی کامل منجر شود ، پس از یک عدم موفقیت ابتدائی ، دوباره با احتیاط به تحریک هیجانی بیمار ادامه دادیم تا او به مرحله ی کولاپس نزدیک شد . پس از این تجربه ، طرح رفتاری او شکسته شد و وضعیت او خیلی بهتر شد . به نظر می آمد که در این سرباز حالت نِوروز پس از هفته ها قرار گرفتن درشرایط سخت ، ممکن و محتمل بود که دوباره تکرار شود .

این سرباز هم پس از اینکه دچار هیجان شدیدی شده بود ، در همان خط مقدم به وی یک آرام کننده تزریق شده بود . پس از اینکه جواب درمانی کافی تشخیص داده نشده بود ، او را به بیمارستان ما در انگلستان اعزام کردند . او افسرده و به محیط بی توجه به نظر می رسید و از سرگیجه شکایت می کرد و اظهار می نمود که کمترین تحملی نسبت به صدای تیربارها و هواپیماها ندارد .

او حتی لحظه ای نمی توانست ذهنش را از فکر دوستانش که در جنگهای جبهه های فرانسه کشته شده بودند ، خالی کند . در فضای تصوری او ، همیشه تصویر یکی از همرزمان او قرار داشت که به علت سوراخی و حفره ای که در جمجمه اش ایجاد شده بود ، کشته شده و چانه ی دوست دیگرش در جلوی دیدگانش منفجر گردیده و مثل شیر آب خون از سر نفر سوم به خارج جهش پیدا می کرد . در زمانی که تخلیه ی هیجانی با اِتر به عمل آمد ، او در بازسازی ذهنی مناظر فوق اعلام می کرد که به احتمال زیاد نفر بعدی که کشته می شود ، او خواهد بود . در این فرد تخلیه هیجانی تا مرحله ی کولاپس پیشرفت نکرد . زمانی که او به هوشیاری کامل رسید ، شروع به گریه کرد .

در نوبت بعدی  که برای او تخلیه ی هیجانی به عمل آمد ، او راهنمائی و تشویق شد که صحنه ی وحشتناک دیگری را در ذهنش زنده کند که پیش از قبلی و پیش از بهم خوردن نهائی اعصاب او به وجود آمده بود . در این منظره او از این خبر داد که درمیان باران گلوله های خمپاره و بمباران هوائی درحیاط یک کلیسای بزرگ و در درون یک نهر آب پناه یا سنگر گرفته است . زمانیکه درمانگر به او تلقین کرد که وی دوباره به آن موقعیت برگشته ، او دوباره به چنگال زدن به پشتی رختخواب پرداخت و به نظر می آمد که گوئی در آن نهر دارد آشغالها را به اطراف می ریزد تا وضعیت یا موقعیت بهتری را پیدا کند . درحالیکه درمانگر حساب شده با ارائه ی نکات هوشمندانه ای ترس او را بیشتر و بیشتر می کرد ، بالاخره زمانی رسید که وی درحالت کولاپس به پشت بر روی تخت بیمارستانی افتاد و مانند مرده به نظر می آمد ، یک مهار ناگهانی ترانس مارژینالی پدید آمده بود . پس از اینکه چشمانش را باز کرد ، با متانت اعلام کرد که همه چیز تمام شده و همه چیز به شکل متفاوتی به نظر می آید و من از آن زمان که به اینجا آمدم ، خیلی بهترم .

مطلبی که درباره ی این بیمار جالب است ، این است که از او پرسیدیم که آیا هنوز چهره ی خون آلوده دوستش را به یاد می آورد ؟ او جواب داد که بلی ، ولی کلی چیزها را درباره ی او فراموش کرده ام . الان دیگر فرانسه برای من جای بسیار بدی نیست ! زمانی که از او خواسته شد که جریان و نحوه ی کشته شدن آن دوستی را شرح دهد که حفره ای در سرش وجود داشت ، او جواب داد که هنوز آن واقـعه را به یاد می آورد ، ولی به نظر می آید که اهمیت آن از ذهنش خارج شده است .

زمانی که از او پرسیده شد که راستی این روش درمان چگونه صورت گرفت ، او خیلی ساده جواب داد که قادر به توصیف و توجیه این جریان نیست ، ولی در شرایط کنونی می تواند درباره آن وقایع صحبت کند ، بدون اینکه هیجان زیادی نشان بدهد . روز دیگر به ما اعلام کرد که خیلی بهتر شده و « آنها از سیستم خارج شده است . من اصلِ وقایع را به یاد می آورم ، ولی این خــاطرات چندان تأثیری بر روی من ندارند . » او به سرعت به سوی درمان کامل پیش می رفت .

موضوعی که شایسته است که بر روی آن تأکید کنیم ، مطلبی را که ما برای تحریک هیجان بر روی آن تأکید می کردیم تا بالاخره به کولاپس او انجامید ، موضوعی نبود که بیشتر فضای فکری و هیجانی او را تحریک می کرد . ما مطلب هیجان برانگیزی را انتخاب کرده بودیم و بر روی آن تأکید می کردیم تا او به مراحل اوج هیجان نزدیک می شد و به تدریج قسمتهای دیگری را بر آن اضافه می کردیم و مخصوصاً به میزان ترس و وحشت او می افزودیم . به این ترتیب مجموعه ای از الگوهای رفتاری و هیجانات شدید که درنهایت موجبات زمینگیر شدن او در جبهه را فراهم آورده بود ، از بین رفتند .

دراین زمان ، ما یک خانم 50 ساله را هم در بخش بستری کردیم که پس از اینکه یکی از موشکهای V2 آلمانی درنزدیکی او منفجر شده بود ، دیگر نمی توانست مجموعه ی خاطرات دردناک مرتبط با آنرا لحظه ای از ذهنش دورکند . این وقایع وحشتناک در سال 1944 بارها در لندن اتفاق می افتاد . در آن حادثه ی مهیب ، موج انفجار ،کلاه ایمنی را که او برسر داشت به کناری پرتاب کرده بود و ترکش انفجار زخمی در پشت سر او پدید آورده بود . در اطراف او مناظر به شدت وحشت آوری پدید آمده بودند که یکی از آنها تکه های بدن قربانیان دراین گوشه و کنار بود . بعداً متوجه شده بود که آن انفجار 50 نفر را کشته بود و تکه های اجساد آنها در بین خـرابـه ها ساخـتمانـهای اطـراف بـه چشم می خوردند . تعداد مصدومین و مجروحین بسیار زیادتر بود . در لحظه ای که او چشمانش را به هم می گذاشت که کمی استراحت کند ، تصاویرافراد زخمی و خون آلود به تعداد زیاد به فکر او می آمدند . اگر او لحظاتی هم به خواب می رفت ، این مناظر وحشتناک فضای رویـاهـای او را پـر می کرد . به طورخلاصه در 6 ماه قبل این اوضاع کلیه ی لحظات روز و شب او را پر می کرد . او به شدت افسرده و مضطرب بود و اصلاً قدرت تمرکز نداشت . اودر این مدت وزن زیادی را از دست داده و دچار سرگیجه شده بود احساس ضعف در پا و انواع احساسهای مبهم و غیرواقعی شب و روز او را مختل کرده بود . مهمترین ناراحتی که او پیدا کرده بود ، درد و ضعف شدید در پاها و بی حرکت شدن بود . یکی از همراهان او به ما شهادت داد که پیش از این وقایع او زنی شاد ، بشاش و پرتحرک بود ، ولی پس از آن حادثه او به فردی بی قرار ، بیمار ، کسل و فراموشکار تبدیل شده بود .

بار دیگر اِتِر مورد استفاده قرار گرفت و حادثه ی انفجار موشک برای او زنده شد که او با هیجان بسیار زیادی آنرا شرح می داد . او برای ما گفت که چگونه بدن او و همسرش زیر انبوهی از آوارها و تکه خورده های انفجار حبس یا دفن شده بود ، تا اینکه برادرش او را نجات داد . دراین زمان او به صورت رومانتیکی شروع به شیون و زاری برای شوهرش کرد که در آن حادثه درکنار او بود ولی مرده بود : « کجائی عزیزم ؟ کجائی عزیز من ؟ ... » او چند بار این جملات را با اوج صدا و اوج هیجان بیان داشت و درهمین حال انگشتان او به شکلی حرکت می کردند که گوئی می خواهد چیزی را درمیان آوارهای تخریب شده پیدا یا جستجو کند . اوج بیشتری از گریه و زاری وی زمانی به وجود آمد که او از پیدا شدنش توسط برادرش سخن می گفت و درهمین لحظات به پشت بر روی رختخواب افتاد و به حالت کولاپس فرو رفت . پس از اینکه او بار دیگر هشیاری خود را بازیافت ، او متوجه شد که می تواند خیلی راحت از دست و پایش استفاده کند و ذهنش هم آرام شده بود و نه ترسی وجود داشت و نه تصاویر ذهنی وحشتناکی دریافت می کرد .

ما باید بار دیگر بر این مطلب بسیار مهم تأکید کنیم که برای انجام تخلیه هیجانی همیشه لازم نیست که دقیقاً آن حادثه ای را در ذهن بیمار زنده کنیم که موجبات خرد شدن اعصاب او را فراهم آورده است . در بسیاری از موارد تنها لازم است که یک واقعه ی هیجان آور را بیان کرده و به تدریج به تحریک روانی او اضافه کنیم تا به حالت کولاپس در آید ، در این شرایط است که او به سرعت شروع به بهبودی می کند . ممکن است برای به کولاپس رسیدن بیمار از یک وضعیت یا واقعه ی خیالی استفاده کرد و یا از چهارچوبه ی واقعی آن جریانی استفاده کرد که موجبات پیدایش نِوروز جنگی را فراهم آورده و بیمار در جریان درمان با تزریق دارو به صورت وریدی به آنها اشاره کرده است ، ولی به مرحله ی ترانس مارژینال و کولاپس که برای از بین رفتن این طرح رفتاری مرضی لازم است ، نرسیده باشد .

یک نکته ی مهم دیگری هم هست که لازم است به آن اشاره شود . اگر بیماری به صورت مکرر و برای مـدت طولانـی تـحت انـجام تـخلیه های هیجانی مکرر قرار بگیرد و یا از سایر روشهای رواندرمانی مستمر و شدید استفاده کند و این برنامه ها ماهها و یا حتی سالها ادامه پیدا کنند ، او به تدریج و به صورت پیشرونده نسبت به تلقینات رواندرمانگر و تجزیه و تحلیلی که وی از جریان می کند حساس و تلقین پذیر می شود و یک مرحله ی فعالیت هیپنوئید در ذهن او پدید می آید . به تدریج مانند عضو وفادار یک فرقه آئینی به این احساس می رسد که در پناه و حمایت فردی قرار گرفته که خرد و نیروئی ماورائی و آسمانی دارد . البته در این جریان لازم نیست که او به حالت خـلسه و کولاپس برسد ، بلکه مانند جلسات حزبی ، فرقه ای ، آئینی و ... این رفتار در پیروان یک سخنران زبر دست هم پـدید می آید که با اوج اشتیاق به تمام توصیه های رئیس در زمینه تغییر رفتارهای خویش آمادگی و پذیرش بسیار زیادی نشان بدهد که این موضوع در پسیکانالیز فـرویـدی به نـام « وضعیت ترانس فرانس » و یا گرفتن بصیرت نامیده می شود . در این شرایط او ممکن است از مسئول جلسات حزبی و یا درجریان تعالیم فرقه ای مطالب یا تجزیه و تفسیرهای عجیب و غریبی را بپذیرد که در شرایط عادی تحقق آنها بعید به نظر می رسد . در این موارد ، به سادگی ممکن است خاطرات غیر واقعی یا خاطرات ساختگی در ذهن بیمار شکل بگیرد و یا کاشته شوند که می توانند در پذیرش تجزیه و تحلیلها و نظریه هائی که از لحاظ پزشکی یا امور رفتاری درمانگر به آن معتقد است ، بسیار تأثیرگذار باشند .

این نکته نیاز و احتیاج به تأکید شدید دارد که در شرایطی که به صورت مستمر فعالیت مغزی به صورت فزاینده ای تحریک می شود ، این فعالیت یا پرکاری در سیستم عصبی وضعیتی را به  وجود می آورد که لزوماً نیازی به این نیست که به مرحله ی کولاپس مهاری ترانس مارژینالی برسد ، ولی کافی است که بیمار نسبت به گفته های رواندرمانگرحساس و تلقین پذیر و حساس شود و در این زمان او آمادگی و تمایل بیشتری برای تطابق با مضمون تلقینات و الگوهای رفتاری وی پیدا می کند .


پایان فصل یا قسمت اول با این تذکرات که :

· درحدود 10 قسمت دیگر هست ، که به تدریج تقدیم می شوند .

· تصاویراین متن مثل بسیاری از تصاویر دیگر ، جنبه ی تزئینی دارند و لزوماً با متن مرتبط نیستند .

· در تمام کتابهای علمی ، عقاید گوناگونی وجود دارند که مسئولیت درست یا نادرست بودن آنها وظیفه ی مترجم نیست .

دکتر رضا جمالیان 14/6/90